عاشقانه عارفانه بی بهانه

mahnaz hasani

شرمنده
نویسنده : mahnaz hasani - ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳
 

شرمنده از این فردا که نیامده چقدر کار دارد!

در عجبم از این حقیر که نیامده قصد سفر دارد!

شرمنده از این دنیا که جز رویا برایش چیزی نمی سازم!

در عجبم از این گل ها که می دانند چیده می شوند و باز هم مانند ما آدمیان ساکن نمی مانند !

شرمنده ام از روی خدا که آدمی از این رخوت دست بر نمی دارد!

در عجبم از خود که جز خواندن و عمل نکردن کاری از دستم بر نمی آید!

 

خدایا ببخش به درگاهت گناهانم را         

                                                 رحمی بکن به من نگیر رویای جوانیم را

خدایا قدرتم ده که ببخشم محبت قلبم را    

                                                  توانم ده که کمک کنم مظلومانت را

خدایا به درگاهت مرا پذیرا باش                  

                                                  من گدایم،تو مرا خواستار باش   

خدایا امیدی به غیر از تو ندارم                  

                                                  امیدم نا امید نمی گردد،خوب می دانم

خدایا با تو تنهایی،پریشانی معنا ندارد     

                                                  چون من تو را دارم زندگی نابسامانی ندارد


 
comment نظرات ()
 
کمی کودک باش
نویسنده : mahnaz hasani - ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۳
 

وقتی بزرگ می شوید دیگر خجالت می کشی که به گربه ها سلام کنی و برای پرندگان دست تکان بدهی.دیگر نباید و نمی توانی دلت شور بزند، برای جوجه قمری هایی که مادرشان بر نگشته،آخر...فکر میکنی آبرویت می ریزد اگر مردم، همان هایی که خیلی بزرگ شده اند، دل شوره ی قلبت را ببینند و به تو بخندند.دیگر نمی توانی دعا کنی برای آسمان که دلش گرفته و حتی آرزو نمی کنی که ای کاش قدت می رسید و اشک های بارانی آسمان را پاک می کردی. 

ستاره هایت آنقدر دور اند که حتی لبخندشان را هم نمی بینی وماه-هم بازی قدیمی تو-آنقدر کمرنگ می شود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی پیدایش نمی کنی.

تو بزرگ می شوی و خواه و ناخواه تمام آوازها و پرنده های قلبت را بیرون می کنی و روزی به خود می آیی که دیگر دیر شده است.فردای آن روز تو را به خاک می سپرند و می گویند: 

"او خیلی بزرگ شده بود"و تو در واپسین لحظه ها نگاهی به گذشته می اندازی و می گویی:«"ای کاش زمانی که می توانستم کمی بیشتر کودکی می کردم.» 

                       


 
comment نظرات ()
 
فرشته
نویسنده : mahnaz hasani - ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٧
 

فرشته:                                                              

فرشته تصمیمش را گرفته بود،پیش خدا رفت و گفت:خدا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم .

اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه،دلم بی تاب تجربه ای زمینی است.خداوند در خواست فرشته را پذیرفت.فرشته گفت تا برگردم،بالهایم را این جا  می سپارم،این بالها در زمین چندان  بکار من نمی آید،خداوند بال های فرشته را روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت بالهایت را نگاه می دارم، اما بترس که زمین اسیرت نکند،زیرا خاک زمینم دامن گیر است. فرشته گفت: باز می گردم،حتما باز می گردم.

این قولی است که فرشته به خداوند می دهد،فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته ی بی بال تعجب کرد او هر که را که می دید، به یاد می آورد.زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود.اما نفهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت بر نمی گردند.روز ها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد و روزی رسید که فرشته که دیگر فرشته چیزی از آن گذشته دور و زیبا به یاد نمی آورد.

نه بالش را و نه قولش را.فرشته فرشته فراموش کرد.فرشته در زمین ماند.فرشته هرگز به بهشت بر نگشت.

 


 
comment نظرات ()
 
قصه ی گنجشک و خدا
نویسنده : mahnaz hasani - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٥
 

گنجشک به خدا گفت :

لانه ی کوچکی داشتم آرامگاه خستگی ام وسر پناه بی کسی ام بود،طوفان تو آن را از من گرفت،کجای دنیای تو را گرفته بود!؟خدا پاسخ داد ماری در راه لانه ات بود و تو خواب بودی، باد را گفتم لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی.

«چه بسیار بلا ها که از تو به واسطه ی محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خواستی.»

 

حکایت

بزرگی را گفتند زندگی چند بخش است؟گفت: دوبخش «کودکی و پیری»گفتم پس «جوانی» چه شد گفت با بی وفایی ساخت،با عاشقی سوخت و با جدایی مرد.

 

عشق یعنی شب نشینی با خدا   گفتگو با ناله اما بی صدا

 

   


 
comment نظرات ()
 
عاشقانه عارفانه بی بهانه
نویسنده : mahnaz hasani - ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٥
 

جایی در پشت ذهنت  به خاطر بسپار که اثر انگشت خداوند بر همه چیز است.

 -سلام ، سلامی که در حرف اول آن «محبت»،

در حرف دوم آن «عشق» ، در حرف سوم آن«زیبایی» و

در حرف چهارمش «دوست داشتن و عاشق شدن» پنهان شده است.  

سلامی که از اعماق قلبم سرچشمه گرفته و بر قایق شوق سوار شده، در دریای محبت شناور گشته و کشتی با پای صممیت به حرکت افتاده ،به ساحل صفا رسیده و در بندر عشق لنگر انداخته و به هست ناخدای دوستی رسیده است را تقدیم وجود نازنینت می کنم .     

  

 -ای خدای بزرگ دل هایمان را بگشا نه فقط به نزدیکانمان بلکه به روی همه انسان ها 

آمین

 

-در زندگی باید همیشه درس عشق و محبت را سرلوحه ی اعمال خویش قرار دهیم.

 

خدا بیامرزد پدرم را که به استادم گفت:به فرزندم هیچ نیاموز،مگر «عشق»

 

نکته:یادمان باشد که وقتی دلمان خالی ماند 

                              طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

       کاش معشوقه ز عاشق طلب جان می کرد

                         تا هر بی سر و پایی نشود یار کسی

        

-هیچ کس نمی تواند بر عشق واقعی حکومت کند زیرا این عشق پاک است.

 

 

دلت شاد و لبت خندان بماند

برایت عمر جاودان بماند

خدا را می دهم سوگند بر عشق

هر آن خواهی برایت آن بماند

به پایت ثروتی افزون بریزد

که چشم دشمنت حیران بماند

 تنت سالم سرایت سبز باشد

برایت زندگی آسان بماند

تمام فصل سالت عید باشد

چراغ خانه ات تابان بماند  


 
comment نظرات ()